|
نـــــمــــــــــــــــــــــايـــــــــــــــــــــه |
|
۱۳۸٥/۱/٢٠ يکدم به ابد مانده
ای واژه بی معنی ؛ ای رويايی بی تعبير آغازترين پايان؛ آزادترين تقدير از قلب تو می رويد نقش غزلی تازه پنهان شده ای در من؛ گمنام پر آوازه تو سايه ی خورشيدی ؛ تو بوسه ی در بحران تو دلهره ای آرام؛ مهتابِ تر از باران آرامش طوفانی؛ می سازی و ويرانم رسوايی راز آلود ؛ می پوشی و عريانم من حادثه بر دوشم ؛ من عشق نمی دانم در هيچ تمامم کن تا زنده شود جانم من را تو به خود خواندی ؛ معشوقه ی ناخوانده دل را به ازل بسپار يکدم به ابد مانده ****************************** موسيقی تيتراژ سريال سايه آفتاب - خواننده عليرضا قربانی ۱۳۸۳/۱٢/٢٢ نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش به حال روزگار! ************** هميشه فکر می کردم که رسيدن به سرازيری باعث ميشه که يه نفس راحت بکشم! اما انگار اشتباه فکر می کردم. هيچ وقت نميشه انسان بی خيال بتونه ادامه بده...
۱۳۸۳/۱٢/۱٦ ديشب به طور کاملا اتفاقی دفتر يادداشتهای روزانه سال ۱۳۷۲ خودم رو ديدم و کلی حسرت روزهای خوب جوانی رو خوردم. القصه روز ۲۰ بهمن ۱۳۷۲ فقط همين رو نوشته بودم: «آن يکی خر داشت پالانش نبود يافت پالان ؛ گرگ خر را در ربود داشت کوزه ؛ آب می نامد به دست آب چون يافت خود کوزه شکست» مولانا
چقدر از اين دو بيت بد شانسی احساس ميشه. حال و روز اون روزهای من اينجوری بود.
۱۳۸۳/۱۱/٥ ای وای بر اسيری کز ياد رفته باشد در دام مانده باشد صياد رفته باشد ********** بالاخره تموم شد اين فايل اکسل ۶۰۰۰ خطی. ۳ ماه آزگار مثل يه شمشير بالای سرم بود. حالا اميدوارم نتيجه اش خوب بشه. بگذريم! چند وقت پيش بنا به دليلی يه آقای سرويسکار اومده بود خونه ی ما و بعد از رفتنش همسرم در حال تميز کردن خونه بوده که دخترک ما با يه حالت اشمئزاز ميگه: مامان تو بدت نمياد که اينکار رو ميکنی ؟ همسرم ميگه که: نه!!! دخترک: واه! واه! من که عمرا اين کار رو نمی کنم! زنگ ميزنم شوهرم بياد خونه رو تميز کنه!
۱۳۸۳/۱٠/۱٠
************************ جايی خوندم که : برای اينکه هر تغييری عملی بشه بايد اول از خودمون شروع کنيم. فکر کنم يه همچين مضمونی رو هم تو قرآن داريم که: خداوند حال و روز هيچ گروهی رو تغيير نمی ده مگر اينکه اون گروه خودشون رو تغيير بدن. فکر می کنم که تو رفتار اجتماعيمون حد اقل بايد تغيير رو از خودمون شروع کنيم تا بلکه بچه هامون و نسلهای آينده کمی فرهنگ زندگی شهری و بخصوص رانندگی رو بتونن ببينن تو همين مملکت. تا وقتی که کاری رو که بد می دونم ديگران در برابر من انجام بدن ؛ خودم در برابر ديگران انجام ميدم نبايد توقع اصلاح داشته باشم. به قول قديميا « رطب خورده منع رطب کی کند؟» تو سياست هم همينطوره ها!!! ******************
۱۳۸۳/۱٠/٥ ديدار تو حل مشکلات است صبر از تو خلاف ممکنات است ******************** اوووووووف.... واقعا نمی تونم توصيف کنم... خيلی عجيبه.... عجيب تر از هر چيزی که فکرشو بکنی... در عين حال جالب.... خدايا شکرت.... همين رو هم اصلا فکر نمی کردم که لايق باشم... خيلی ممنون .... کاملا به نسبی بودن زمان ايمان آوردم ... راستی شرمنده ام به خدا.. اين قدر عجيب و باورنکردنی بود که يادم رفت... **************** می دونيد اينکه اينهمه شعار ميدن که راننده محترم بين خطوط رانندگی کنيد همش الکيه... چون وقتی که تو رعايت کنی و کاملا بين خطوط حرکت کنی ماشين کناريت رعايت نمی کنه و وقتی هم که يه برخورد کوچولو پيش مياد و از شانس خوب جناب سرهنگ هم سريع می رسن مقصر ميشی چون فاصله ی مطمئن رو رعايت نکردی هيچ جوکی اينقدر خنده دار نيست... به جای اينکه حق رو به حق دار بدن ميان ميگن به خطوط کاری نداريم بايد فاصله رو از کنار رعايت می کردی .... پووووف ********** راستی .... گاهی گذشتن از حق های کوچک که آنچنان تاثيری نداره چقدر باعث ايجاد آرامش ميشه بعدش! پافشاری و کله شق بودن خيلی خوبه ولی گاهی نرمش و کنار آمدن لازمه ی بقاست... اونم زير بارون. ************* «آنچه يافت می نشود آنم آرزوست» ۱۳۸۳/۱٠/۱ دوش بنا بر سنت قديم در حريم منزل و فارغ از گرفتاری روزمره به وادی دل شدم و فالی دو ؛به نيت سالی که پيش روست از ديوان حافظ گرفتم. نخست آنکه بر نيت همسر از سر اطاعت گرفتم: من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و ديگر نمی کنم باغ بهشت و سايه طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم ناصح به طعن گفت که:« رو ترک عشق کن» محتاج جنگ نيست برادر؛ نمی کنم حافظ جناب پير مغان جای دولت است من ترک خاکبوسی اين در نمی کنم و دوم آنکه برای دل خود و خودم: گر دست دهد در سر زلفين تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر دراز است ولی نيست در دست سر مويی از آن زلف درازم .... محمود بود عاقبت کار درين راه گر سر برود در سر سودای ایازم ۱۳۸۳/٩/٢٩ تو را ناديدن ما غم نباشد که در خيلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی وليکن چون تو در عالم نباشد *************** يخ کردم. اين اتاق لا مسب هم اصلا گرم نميشه. نمی دونم احساس سرمايی که می کنم از دمای پايين اين اتاقه يا منشا فيزيولوژيکی داره. ورد زبونم شده: هوا بس ناجوانمردانه سرد است. ولی از انصاف نگذريم به نظر من امسال زمستون سرد تر از سالهای قبله. خدا به دادم برسه با هيجان هفته ی ديگه. ************* لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است ۱۳۸۳/٩/٩ کانون شهيد مفتح . کاخ جوانان سابق. جايی که آخرين بار سال ۱۳۶۶؛ زمستان ۱۳۶۶؛ آمده ام. پس از آن چند باری ديگر آمده بودم. نمی دانتم چرا هرگاه به مکانهايی که از گذشته خاطراتی ماندگار برايم دارند می روم گويی از تونل زمان عبور کرده ام. خود را در همان سن و سال می بينم. نمی دانم فقط من اينگونه هستم يا يا همه همين احساس را دارند. هرچه هست حسی است پارادوکسيکال. دوگانه ی متضاد. يک جوری شبيه درد دندان است. در عين دردناکی لذت بخش است. حيف که هر کسی فقط يکبار زندگی می کند و در هر سنی فقط يکبار قرار می گيرد.
هرچند پير و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که ياد روی تو کردم جوان شدم. «حافظ» ********** مملکت ملوک الطوايفی هميشه ملوک الطوايفی ميمونه ظاهراْ. چند روز پيش بنا به دليلی رفته بودم اتاق بازرگانی و صنايع و معادن ايران. خيلی جالب بود دعوای بين اتاق ايران و اتاق تهران! يک کار مشخص و مدون رو دو گروه يکی از اتاق ايران و ديگری از اتاق تهران تو يه ساختمان و يک طبقه انجام می دادن و درست مثل مسافرکشهای خطی سر مشتری چنان چشم غره ای به هم می رفتن که ديدنی بود. دعوا سر صدور کارت بازرگانی و البته دريافت حق عضويت اعضای اتاق بارگانيه. يکی ميگه من پول رو می گيرم و سهم تو رو ميدم اون يکی ميگه نه خير اصل پول مال من و من بايد سهم تو رو مشخص کنم.!!!! خلاصه که تنها چيزی که به هيچ جای حضرات هم حساب نميشه حق و حقوق ملت و مراجعين محترم است. ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش بيرون کشيد بايد ازين ورطه رخت خويش ۱۳۸۳/٩/۸ من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش در عــشــق ديــدن تـــو هـواخـواه غربتم ۱۳۸۳/٩/۳ اولا: ثانيا: ”تورا من چشم در راهم من از يادت نمی كاهم “ اما به خاطر نتيجه فعلا دارم تلاش می كنم اينجوری ادامه بدم. همينجوری كه الان هست. خوب؟ قبول؟ ثالثا: گاهی غير صريح حرف زدن كارها رو بدجوری خراب ميكنه و می تونه عوارض نا خوشايندی داشته باشه. يعنی اگر اون چيزی كه منظورت باشه بخوای با يه جمله ی دو پهلو به كسی بگی ممكنه برداشتش كاملا با خواسته ات فرق كنه. من اينو تجربه كرده ام. به نمونه ی زير (شنيدم تو مجله توفيق نوشته شده بوده)دقت كنين بی زحمت ببينين دو پهلو حرف زدن چه كارا می كنه و چه برداشتهايی از حرفهای آدم ايجاد می كنه:
شنيدم كه رستم فلانكاره بود(۱) فلان جای رستم كمی پاره بود(۲) فلان چيز او تا دم پاش بود(۳) فلان و فلانش فلان جاش بود(۴)
(۱) مفهوم فلانكاره در اين مصرع ”جنگجو“ می تواند باشد. (۲) مفهوم فلانجا در اين مصرع ”درز كناری شلوار“ می تواند باشد. (۳) مفهوم فلان چيز در اين مصرع ” شمشير“ يا ” نيزه“ می تواند باشد. (۴) اين يكی مصرع رو ديگه خودتون هر جوری دوست داريد برداشت كنيد. ۱۳۸۳/۸/٢٦ افسانه ی عمرم آورد خواب عمری که نبود خواب ديدم از عشق و جوانيم چه پرسی من دسته گلی بر آب ديدم «شهريار» ******************** چند شب پيش بر حسب اتفاق فيلمی از يکی از سفر های دوران تجردم دستم رسيد که مربوط بود به سفری با چند تن از دوستان به اصفهان در نوروز ۱۳۷۴. ديدن فيلم علاوه بر اينکه کمی باعث خنده ی من و خانواده ام شد به خاطر نوع آرايش و قيافه ها و لباسها اما حال و هوای عجيبی به من داد. در تمام مدت ديدن فيلم مشغول محاسبه ی حاصل اين ۹ سال و اندی گذشته بودم که چه از پرداختم و چه برداشته ام؟ ( بر اساس عادت کاری که همه چيز رو مجبور به محاسبه ی سود و زيانش هستم) حالا نتيجه چی شد بماند سر فرصت اگر شد می نويسم. اما نکته ی جالب اين بود که دخترک ما وسطای فيلم که در مساجد تاريخی و ديدنی اصفهان می گذشت با حالتی حاکی از تعجب آلوده به شکايت گفت: بابا! آدم همه مسافرتايی که ميره به جز شمال؛ بايد بره زيارت؟!!!!!!!!!! ************** کلی حرف دارم در مورد اين حرف دخترکمون از نظر جامعه شناختی و تاريخی ولی ميزارمش يرای پستهای بعدی. ******************* گر دست ما ز دامنت ای يار كوته است از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم از عمر جز ملال نديدم و همچنان چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم «فريدون مشيري» ۱۳۸۳/۸/٢۱ دردم از يارست و درمان نيز هم دل فدای او شد و جان نيز هم اينکه می گويند آن خوشتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم ياد با آنکه به قصد خون ما عهد را بشکست و پيمان نيز هم دوستان در پرده می گويم سخن گفته خواهد شد به دستان نيز هم چون سرآمد دولت شبهای وصل بگذرد ايام هجران نيز هم ********************* خوشبختانه تو مملکت گل و بلبل ما همه چی سر جای خودشه. نه کسی تو کار ديگران دخالت ميکنه و نه اصلا هيچ غير متخصصی تو کار متخصصين اظهار نظر و بلکه اعمال نظر ميکنه. جريان مذاکرات پاريس رو ميگم ولی بيشتر از اين جرات ندارم. خلاصه که ايام به کام است و دولت مستدام( حد اقل تا ۷ يا ۸ ماه آينده) ******************* نکته ی جالب ديگه هم اينه که بعد از اينهمه اهن و تلپ و داد وفرياد که بـــــــعـــلـــه ما هم تو خودرو سازهای جهان عددی هستيم دو سه شب پيش حضرات می فرمايند که فقط يکی از خطوط توليد خودروهای داخلی تونسته به طور نسبی(!!!!) استاندارد بين المللی رو کسب کنه. ******************* جای بسی تعجب است که با اين احوالات در مقابل حضرات دیپلوماسيون ممالک غربيّه مجاملات عريض و طويل هم می کنيم. ******* ضمنا! گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم ز جام وصل می نوشم ز باغ عيش گل چينم لبت شکر به مستان داد و چشمت می به ميخواران منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم ۱۳۸۳/۸/۱۸ ليک اين جا زندگی محدود و بی رنگ است. همگنان را راهها بر آرزو بسته. دست ها از خواست ها کوتاه. عرصه ها تنگ ست.«مهدی اخوان ثالث» ********************* گاهی برای رسيدن به نتايج دلخواه بايد بعضی از خواسته های کوتاه مدت انسان فدا بشه . درست مثل سربازهای بيچاره ی شطرنج که فدای جان وزير يا طعمه ای برای کيش شاه مقابل ميشن. حالا اگر بشه اين زمانی که محدوديت خواسته ها رو شامل ميشه به حد اقل رسوند و همون نتايج دلخواه رو گرفت به نظر من ايده آل(کلمه ای فارسي نمی دونم که همين معنی رو برسونه) خواهد بود. بياييم کوتاه زمانی پا را بر بعضی خواسته هامان بگذاريم تا به هدفهای بزرگتری که «دلخواه تن و مطلوب دل از عمر» هستند برسيم. گرفتی؟ ************* دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
۱۳۸۳/۸/۱٧ در شب قدر ار صبوحی خورده ام عيبم مکن سرخوش آمد يار و جامی بر کنار طاق بود ****************** نکته ی جالب در زندگی اکثريت انسانها اينه که هرچی سن بالاتر ميره حاجات و خواسته های دنيايی بيشتر ميشه. ديشب اينو از چندين نفر با سنها و اعتقادات مختلف پرسيدم. همه نظرشون همين بود. خيلی غم انگيزه که دلبستگی به دنيا با اينهمه بد قلقی اون هر روز بيشتر ميشه. به قول حافظ: «دل برين پيرزن عشوه گر دهر مبند کين عروسی است که در عقد بسی داماد است» با اينکه تعبير حافظ خيلی چندش آوره ولی خيلی جالبه. ******************** هی فلانی زندگی شاید همین باشد واکنون هم در این پندار بسیارند «اخوان ثالث» ۱۳۸۳/۸/۱۳ اينترنت جان !
دستت درد نكنه . خيلي لطف كردي. شرمندتم به خدا.
كاري كردي كارستون. خداييش اگر نبودي نميدونم چي ميشد. كلي بهم حال دادي.
يه جورايي زندگي رو پنج شش كلاس بردي بالاتر. نه اصلا ديگه بدون تو نميشه زندگي كرد. نميشه حتي نفس كشيد.
خودت ميدوني كه چقدر بهت ارادت دارم. اصلا چاكرتم. نه والله جدي ميگم. شوخيم كجا بود. با هركي شوخي كنم با تو عمرا كار رو به شوخي بكشم.
ولي :
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟
۱۳۸۳/۸/۱٠ به غير از آنکه بشد دين و دانش از دستم بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم چو ذره گرچه حقيرم ببين به دولت عشق که در هوای رخت به مهر پيوستم بيار باده که عمريست تا من از سر امن به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم اگر ز مردم هشياری ای نصيحت گو سخن به خاک ميفکن که من مستم چگونه سر زخجالت بر آورم بر دوست که خدمتی به سزا بر نيامد از دستم بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت که مرهمی بفرستم چو خاطرش خستم ************** با اينکه هيچ وقت به فال به اين نظر نگاه نکردم که پيش بينی ميکنه و از آينده خبر ميده ولی حد اقل هفته ای يکی دو بار ديوان حافظ را به نيت فال باز کرده ام و تنها هدفم هم اينه که بدون انتخاب شعری از حافظ رو بخونم. اما نکته ی جالب تو اين ماجرا اينه که در بيشتر موارد غزل اول صفحه يه جورايی به حال و روزم ميخوره. غزل بالا هم ديشب اول صفحه بود. ****************** با اينکه از نظر علوم تجربی نميشه ارتباطات روحی رو توجيه کرد ولی به نظر من اين موضوع از نظز بيولوژيکی يه جورايی قابل دفاعه. عليرغم اينکه به قول عامه قلب محل اصلی روح و روانه ولی از نظر بيولوژی مغز جايگاه روح و روان آدمه. البته اين بحث خيلی مفصله که نه من سوادشو دارم بگم و نه جاش اينجاست ولی خلاصه ی کلام اينکه احساسات آدمی که منشاء روحی براش در نظر ميگيرن در حقيقت تغييرات شيميايی است که در قسمتهای مختلف مغز به وجود مياد و همين تغييرات شيميايی ( افزايش و يا کاهش بعضی هورمونها و پروتيينها) حالتهای روحی خاصی رو بوجود مياره. حالا اگر دو نفر که به نوعی اشتراکاتی دارند( چه از نظر فکری و چه از نظر خاطره ای و ...) در يک زمان به يک احساس درونی خاصی برسن توجيه اش از نظر بيولوژی به نظر ساده ميرسه. فقط نکته ی مبهمی که باقی می مونه مساله ی همزمان بودن اين احساساته که فکر کنم اون هم توجيه پذير باشه اما من سوادم نميرسه بهش. *************** رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم ۱۳۸۳/۸/٤ ديروز سالروز وفات فريدون مشيری بود. خدايش بيامرزاد. شعر کوچه يکی از شعرهای معروف مشيری رو امروز نوشتم که البته خيلی هم تو اين شرايط با مناسبت به نظر مياد. ******************** بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
اشکی از شاخه فرو ريخت ۱۳۸۳/٧/٢٩ خود خواهي از نظر تكاملي يكي از مشخصه ها براي بقاي فرد در هر گونه از موجودات زنده است.و بقاي فرد در حقيقت اصلي ترين فاكتور بقاي نسل مي باشد. و البته هرچه كه در شاخه هاي تكاملي از نظر زماني و به سمت پستانداران پيش برويم جنبه هاي خود خواهي در افراد گونه كاهش مي يابد. پس خودخواهي كه به صورت فطري ( با كلاس تراگر بخواهيم بگوييم غريزي) در وجود همه ي انسانها به عنوان يكي از گونه ها پستانداران وجود دارد چندان هم ناپسند و مذموم نيست. حالا تمام اين حرفها و مقدمه چينيها رو نوشتم كه بگم : ******************** ۱۳۸۳/٧/٢٥ روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آری افطار رطب در رمضان مستحب است ********************* يکی از بچه های فاميل پسريه که حدود ۶ ماه از دخترک ما کوچکتره و از ابتدا با دخترک ما ظاهرا سر و سری هم داره اما نکته ی جالب اينه که اين دوتا هيچوقت بيشتر از يک ساعت با هم تفاهم ندارن و بعد از اون کارشون به قهر و گاهی دعوای لفظی ميکشه. چند روز پيش هم قرار بود اين پسرک که انصافا خيلی هم دوستداشتنيه چند ساعتی بياد خونه ی ما . دخترک از صبح در حال فعاليت بود که در بهترين شرايط ميزبان باشه و طبق معمول بيشتر وقتش صرف انتخاب لباس و مدل مو شد. خلاصه با اومدن اون پسرک دوتای رفتن تو اتاق و البته اجازه ی ورود به ما رو هم نميدادن. هوز نيم ساعت نگذشته بود که صدای جيغ طرفين بلند شد و جملاتی با اين مضمون که ديگه دوستت ندارم القصه با وساطت من و پدر اون پسرک قضايا تا حدی حل شد و دعوا تموم . و اين جمله ی دخترکمون: من اونو می بخشم و دوستش هم دارم ولی الان نمی خوام باهاش حرف بزنم. برای همه روشن کرد که بيشتر از اين نميشه بحث رو ادامه داد وقضيه همونجا خاتمه پيدا کرد. حالا ما مونديم با اين دخترک و حرفهای آدم بزرگونش چيکار کنيم. ************* گفتی به ناز بيش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ لينكها در پنجره ي جديد باز مي شود
خاطرات يك مدير ![]() |